عزاداری هاتون قبول سال نو مبارک امیدوارم سال خوش و خوبی را در پیش داشته باشید.
عنوان مطلب رو که انتخاب کردم با خودم گفتم هرکی این عنوان رو بخونه یاد سریال آیینه عبرت میافته که توی هر قسمت از اون سریال یک آدم معتاد ادب میشد یا ترک میکرد و.... خلاصه شما لطفا این جوری فکر نکنید تا من اصل مطلب رو بگم.
یکی از دوستان، از کامننتشان معلوم بود که خیلی به بازی یلدا معترض بودند و این بازی رو دوست نداشتند (هرچند ایشان هنوز دلایل خودشون رو نگفتن که البته هروقت بگن میشه فکر کرد و شاید هم حق با ایشان باشه ) ، به هر حال می خواهم بگم که چرا من این بازی رو نوشتم یا بعد از اون هم با مطلب فرصت سوزی به چند تا خاطره ام اشاره کردم؟ خاطرات و گذشته ی عبدالرحمن پر از عبرته من که به گذشته ی خودم نگاه میکنم با خودم میگم خداکنه که هیچ جوونی این اشتباهات رو انجام نده مثلان من برای هر جوونی که می خواد بره سربازی خاطره ی وقت تلف کردن خودم رو براش تعریف میکنم و ازش میخوام که سریعان بره سربازی و قال قضیه رو بکنه یا عین بچه آدم بشینه درسش رو بخونه تا قبل از سربازی بره دانشگاه و ... الی آخر.
خلاصه بگم خیلی دوست دارم که اشتباهاتم رو دیگران تکرار نکنن . این کار رو من با گفتن خاطراتم میکنم نه با نصیحت ونه با توسل به احادیث معصومین ع توی یک قالب خشک و بی استدلال بعد هم توقع داشته باشم همه از نصایح من استفاده کنن بلکه دوست دارم از تجارب عینی خودم بگم تا شنونده یا خواننده خودش برای خودش استدلال کنه و راه خودش رو پیدا کنه.
بد میگم؟ شما بگو من بد میگم؟
در آخر هم می خواهم یک خاطره بگم .
مقدمه : خیلی ها از جوونهایی که من رو میشناسن برای مثلان انتخاب رشته دانشگاه یا انتخاب شغل یا .... میان و با من مشورت میکنن از همون ابتدا که این درخواستها به من میشد من به همه میگم علاقه مهمتر از پول و موقعیت اجتماعی و بازارکار و این حرفهاست به چه کار / رشته علاقه داری برو دنبال همون حالا چرا ؟
یک بار من بین علاقه و پول گیر کردم پول رو انتخاب کردم به اون که نرسیدم از اون یکی هم موندم.
بعد از اینکه از جشن بزرگداشت روز پژوهش آمدیم بیرون و من توی اون جشن به عنوان پژوهشگر برتر جایزه گرفته بودم دکتر پویان آمد پیش من و به من گفت :
فلانی بیا فاز دوم همین پروژه رو دست بگیر همینجا ( بیرجند ) بمون، باهم این رو تمومش کنیم من هم کمکت میکنم و و و ... گفتم آقای دکتر من به تازگی متاهل شدم باید برم مشهد برای خودم یک کاری دست و پاکنم تا بتونم نون دربیارم.
برگشتم مشهد و با دوستم یک شرکت کامپیوتری زدیم بعد از یک مدت کوتاهی یک انسان نما آمد با عنوان سپاهی و جانباز و این حرفها دوتا کامپیوتر برداشت و متواری شد و ما هم باکله خوردیم زمین وام ازدواج من و دوستم و خیلی چیزهای دیگه رفت و من به مادرم و دوستم به پدرش و به چند نفر دیگه حسابی مقروض شدیم چند سال طول کشید تا از اون مخمصه خلاص شدم و تونستم تمام طلب کارهام رو راضی کنم توی اون سالها و سالهای بعدش در مسیری که پیمودم دیگه هرگز نتونستم موقعیتی مثل اون پیشنهاد دکتر پویان پیداکنم.
همیشه با خودم میگم چرا پول رو با علاقه عوض کردم اگه به پیشنهاد دکتر عمل میکردم شاید بعد از مدتی میتونستم با کمک ایشان یک کارگاه صنعتی برای ساخت روباتهای تک منظوره درست کنم چیزی که هنوز هم اون ته ته های مخم برق میزنه و دوست دارم و از خدا میخواهم که روزی بهش برسم.
ببخشید که طول کشید.
شما بگید آیا خاطره گفتن به این منظور بده؟