تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

دل نگاره های یک انسان

سلام ؛ اول کلام

الان یک چند ماهی میشه که چیزی ننوشتم خیلی دلم برای نوشتن و همچنین خوندن کامنتهای دوستان تنگ شده بود . اما هر دفعه یک کاری پیش میامد که نمیشد.
اما این دفعه میخواهم برای شما خاطره ای رو تعریف کنم که یک جورایی همیشه توی ذهنم لگد میزنه و نمیتونم آرومش کنم .

اصل ماجرا :
توی سالهای ۷۷ و ۷۸ من و یکی از دوستان خیلی خوبم ؛ به نام مهدی خ ؛ برای اینکه دانشجوی شبانه بودیم و برای اینکه هردو از خانواده مرفحی نبودیم تصمیم گرفتیم درست جلوی در دانشگاه بیرجند یک مغازه تایپ تکثیر بزنیم . این مغازه برای من خیلی خاطرات تلخ و شیرین داره اما همه ی آنهارا ندیده میگیرم تا این یکی رو بگم. در ابتدا مهدی قرار شد پرینتر بخره من هم کامپیوتر سایر هزینه ها هم شریکی توی شهر بیرجند دوتا از استاد های ما یک شرکت داشتند و کار خرید و فروش هم انجام میدادند مهدی به من گفت بیا برو پیش استاد خ و یک پرینتر ازش بخر بعد من پولش و قسطش رو میدم
گفتم چرا خودت نمیخری گفت چون فلانی بامن لجه و اگه برم به من نمیده ولی تو چون شاگرد زرنگ کلاسی اگه بری به تو هیچی نمیگه که هیچ بدون چک هم قسطی حساب میکنه.
همینجور هم شد آقای استاد خ چون به من اعتماد داشت این کار رو کرد اما مهدی قسط هاش رو نداد این گذشت شراکت ما بعد از روشن شدن چهره واقعی مهدی برای من که چقدر خائن است بهم خورد در موقع جدایی اون گفت تو کامپیوتر خریدی همون رو بردار من هم پرینتر خریدم همون رو برمی دارم و من بازهم بخاطر نون و نمکی که باهم خورده بودیم بهش اعتماد کردم اونم پرینتر رو برداشت و برد سبزوار (شهر خودشون)

خلاصه موقع تصویه حساب دانشگاه من چون پژوهشگر نمونه دانشگاه بودم و همچنین توی قائله سال ۷۶ انجمن اسلامی دانشگاه بیرجند بین برو بچ مذهبی شناخته شده بودم به عنوان یک بچه درس خون پژوهشگر مذهبی تقریبا همه من رو توی دانشکده مهندسی میشناختن. اما استاد خ توی سالن ورودی آزمایشگاه کامپیوتر وقتی برای امضا گرفتن رفتم پیشش گفت { همین شما بسیجی ها ، شما بچه مذهبی ها ، شما ها که پرراهنتون رو روی شلوارتون مگذارید شما ها سر من رو کلاه گذاشتید مال من رو بالا کشیدید ووو }
شُـکه شدم نمیدونستم چکار کنم هرچی براش توضیح دادم اونی که پرینتر رو برداشته و برده مهدی است نه من و اون بوده که در اصل پرینتر رو خریده قانع نشد و حرف های من رو باور نکرد .

من که همیشه حتی برای منفت خودم هم دروغ نمیگفتم خیلی بهم سخت اومد و از همه بیشتر توهینش به بسیجی ها و بچه مذهبی ها برام گرون تموم شد چون خودم رو توی توهین به اونها دخیل میدونستم.
با اون حالی که اصلا پولی برای این کارها نداشتم ولی اکثر پولهام رو برا پیداکردن مهدی توی باجه های تلفن راه دور خرج کردم هروقت زنگ میزدم مغازش میگفتن از مغازه رفته بیرون و هروقت زنگ میزدم خونه میگفتن از خونه رفته بیرون یا هنوز نیامده خلاصه بعد از چندین نوبت تلفن آخرش یک بار باهام حرف زد گفت برو به استاد خ بگو برگه تصویه حساب ؛مهدی خ؛ رو نگه داره و مال خودت رو امضا بگیر وووو ولی استاد خ زیر بار نرفت آخرش هم با وساطت آقای پروفسور پویان ،استاد خ حرف من رو باور کرد اما اوج خیانت مهدی به رفاقتمون اونجا بو که وقتی برای تصویه حساب اومده بود به بیرجند راست رفته بود به استاد خ گفته بود مگه تو پرینتر رو به من دادی که حالا پولش رو از من میخواهی عبدالرحمن دروغ گفته و میخواسته سرت رو کلاهبگذاره اونهم مجبور شده بود چون سندی برای بدهکاری مهدی جز گفته های من نداشت بگذاره اون بره ...
من وقتی این رو شنیدم که مهدی چه خیانتی به من کرده از ته دل نفرینش کردم
بچه ها میگفتن یک پاش بر اثر تصادف لنگ شده . و من گفتم خدایا لنگ شدنش رو که فهمیدم الهی بمیره ...
------------------------------------
میدونید اون چند وقت بعد آنچنان با ماشین دیگه ای تصادف میکنه که بدنش تکه تکه میشه .
------------------------------------
حالا سالهاست از اون ماجرا میگذره ولی من هنوز هم نمیتونم ببخشمش یک راهی به نظرم رسیده نظر شما چیه که به خانوادش خبر بدم و شرط کنم اگه استاد خ و دو تا شریک دیگش اعلام رضایت کنن من هم اون رو خواهم بخشید ؟
---------------------------------------------------------
بعد از دو روز که این متن رو آپدیت کردم بعضی از دوستان تذکراتی دادند که باعث شد من این متن رو کمی ویرایش کنم و اما مطلب مهمتر اینه که خیلی از دوستان میگن من اون رو ببخشم
دوستان دقت کنید من اگه اون رو ببخشم و خانواده ایشان رو بیدار نکنم دین حق الناس گردن اون میت میمونه و من میخواهم با گذاشتن این شرط هم خودم اون رو حلال کرده باشم و هم حق الناس رو از گردنش بردارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:39  توسط عبدالرحمن  |