تبليغاتX
دل نوشت - شیرین زبانی های فاطمه ....

دل نوشت

دل نگاره های یک انسان

 

سلام ؛ اول کلام

من فکر کنم هر دفعه باید یک عذر خواهی انجام بدم چون خیلی دیر به دیر دارم آپلود میکنم . البته یک بهانه کوچک من برای دیر آپلود کردن همین لینوکس هست که چون توی ایران زیاد جا نیافتاده همه سرویس دهنده های وبلاگ هم خودشون رو با ویندوز هماهنگ کردن و کار کردن با این صفحات توی لینوکس خالی از اشکال نیست .

خوب بگذریم ، خیلی وقت بود که میخواستم یک بخش زیر هر پست رو به دخترم و شیرین زبانیهاش اختصاص بدم ولی هر دفعه برای جلوگیری از طولانی تر شدن متن از نوشتنش منصرف میشدم ولی دیشب یک حرفی زد که دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و خیلی ذلم میخواد بنویسمش.

دیشب داشت با یکی از بچه های فامیل توی اتاق بازی می کرد من که نمیدیدم چه کار می کرد ولی صداش رو شنیدم که گفت " خدا لعنتشون کنه ایشالله بمیرن " بعد از چند دقیقه که از اتاق آمد بیرون گرفتمش توی بغلم و بوسیدمش و به نرمی گفتم دخترم من دوست ندارم حرف های زشت بزنی برای چی گفتی که خدا لعنتشون کنه ... با یک لحن ناز و قشنگ گفت نـــه من که ... ( از توی بغلم بلند شد و رفت توی اتاقش و با یک کتاب برگشت) من که به کسی نگفتم من به اینا گفتم که خدا لعنتشون کنه ... کتاب رو باز کرد دیدم کتاب شعر حضرت فاطمه ( سلام الله علیها ) ست روق زد و ورق زد تا به عکس دونفر رسید که در خونه رو آتیش زده بودن و و و ... با دست نشونشون داد و گفت من اینا رو گفتم خدا لعنتشون کنه که در خونه حضرت زهرا رو آتیش زدن بعد هم با دستش کوبید رو عکساشون و گفت با اینا بود با اینا...

نمی دونید چقدر ذوق زده شده بودم گرفتمش توی بغلم و غرق بوسش کردم .

دخترم سه سال و نیم داره و اسمش فاطمه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:54  توسط عبدالرحمن  |